أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
307
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
در كتاب الحاوى اين درخت فارسايا 5 ناميده شده است و اين جمله دليل است بر آنكه منبت اين درخت در زمين فرس بوده است زيرا كه به لغت ديگر او را به فرس نسبت كردهاند و نيقالاوس نيز مثل اين تقرير كرده است . جالينوس در كتاب ميامر آورده است كه درخت پارسى 6 كه او را لبخ گويند معدن او جز در اسكندريه نديدم و او نيز ذكر نقل او كرده است از زمين فرس به زمين مصر . ابو حنيفه دينورى گويد : « لبخه » درختى بزرگ است به اندازه درختى كه عرب او را اثأبة گويد و برگ او به برگ « درخت جوز » ماند و ميوهء او ترش شيرين باشد . خوردن او تشنگى آرد و چون زبر او آب 7 خورده شود ، نفخ آرد و در اين معنى شعرى ايراد كرده است و آن شعر اين است : آنكه خورد لبخ و نوشد آب 8 * ورم كند رودهها و باد كند [ شكم ] ابو حنيفه [ سپس ] گويد : چنين شنيدم از ثقات كه در شهر انصنا 9 از بلاد مصر ، و آن شهر سحره ( جادوگران ) فرعون است ، درختى است كه او را لبخ گويند و او بزرگ باشد به اندازهء درخت دلب 10 يعنى « چنار » و ميوه او شيرين باشد و به خرما مشابهت دارد و در طعم او مقدارى كراهيت باشد و درد دندان را منفعت كند و در وقتى كه او را به اره بشكافند و تختهها كنند خون بينى آرد ، و تخته او در غايت تقوم باشد 11 و يكى از خاصيات او آن است كه چون تخته را از او به ديگرى وصل كنند بر يكديگر استوار پيوندد و اجزاى هر دو به يكديگر پيوسته شود و در ميان ايشان اثر بريدگى و وصل نماند . پولس در تأليف خود آورده است كه « لبخ » درختى است كه آن را فرسيا 12 گويند و به عبارت سريانى حولافا 13 گويند و او به غايت قابض است مر سيلان خون را . در فارس هركه او را بخوردى هلاك شدى . پولس گويد : لبخ را معدن در زمين بابل است و او مدر است مر حيض را . ( 1 ) . از توصيف بعدى معلوم مىشود كه اين آوانويسى است ، يونانى - Mimusops Schimperi Hochst . ؛ تئوفراست ، ص 564 ؛ عيسى ، 27 119 ؛ Lane ، 2645 ( در مقالهء لبخ ) ؛ ديوسكوريد ، I ، 147 : پرسيا . به شكل برسيون در ديگر منابع نوشته نشده است . ( 2 ) . در متن اشتباهى آشكار ديده مىشود : « از اسكندريه » . نك . بقيهء متن ، نيز شمارهء 938 ، لسان العرب ، III ، 50 ؛ Lane ، 2645 و ابن سينا ، 47 . ( 3 ) . نسخهء فارسى بنج ، بايد خواند لبخ ، نك . شمارهء 938 . ( 4 ) . ظاهرا متن در اينجا تحريف شده است : ديسقوريدس گويد او را بفرسانا اهر تعريف كرده است . ( 5 ) . نسخهء فارسى : فرسانا ، بايد خواند فرسايا .